تبليغاتX
از ریشه ها تا میوه ها

این سه چهار روزه چهرهء ندا صالحی (آقا سلطان) از جلوی چشمم کنار نمی رود. تنها چند ثانیه از فیلمِ لحظات جان دادنش را دیدم. نتوانستم بیشتر ببینم. خیلی زود روشن شد که عواطف همه به جوشش درآمده. هرگز فراموش نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنیم...


یکی از بزرگان:

قلب خويش را نسبت به ملت خود مملو از رحمت و محبت و لطف کن و همچون حيوان درنده ای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنيمت شماری زيرا آنها دو گروه بيش نيستند : يا برادران دينی تواند و يا انسانهائی همچون تو.

بپرهيز از ريختن خون‏ها بناحق، زيرا که هيچ چيز، مانند ريختن خون حرام سبب غضب خدا و بزرگی عقوبت ‏حق تعالی، و زوال نعمت و کوتاهی عمر دولت نمی‏شود، پس حکومتت را با ريختن خون حرام تقويت مکن که همين سبب ضعف و سستی و نابودی آن می‏گردد.


+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 18:31 توسط داراب |

 

saup9qjay7hhp8l53sv7.jpg

زمانی باشگاه می رفتم. می دویدم. دو سد متر. یک روز مسابقه داشتیم. استارت زدیم. هماورد من بسیار چابک بود. با تمام وجود می دویدیم. ۱۰ متر پایانی دوشادوش هم بودیم. دیده بودم که دوندگان حرفه ای در لحظه رسیدن به خط پایان سر و کلهء خود را جلو می دهند. من هم همین کار را کردم و برنده شدم. رکورد من یک دهم ثانیه بهتر از رکورد حریف شد. دماغم زودتر از دماغ او از خط پایان گذشته بود.. 

-----------------------------------

زیرنویس:

این خاطره به آن فرتور پیوندی ندارد! آن فرتور هم به چیز دیگری مربوط نیست!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19:38 توسط داراب |



بهمن 86 مازندران بودم که به دیدار استاد ریاحی خوانده شدم. بازگشتم. این بخت را نباید از دست می دادم. هراز کوهستانی و راه رَویدَنِ زمستانه کُند بود. نیم ساعت دیر به قرارجا رسیدم. دوستان رفته بودند. نشانی گرفتم و پرسان پرسان خودم را رساندم به خانهء استاد. با کوله پشتی و پاپوشِ کوه و پوشش گردشی. از برون‌سرا و سرسرا گذشتم تا در پذیرایی به گِردینهء مهمانان پیوستم. بسوی استاد رفتم. دست دادم و درودش گفتم. به چشمانم نگاهی کرد. شاید سری تکان داد. شاید لبخندی زد. اما پاسخ درودم را نشنیدم. نشستم. گفت و شنودها زود آگاهم کرد که گوش استاد سنگین شده.

جوان‌تر از یک پیر 85 ساله. استوار و خوش تراش. پرسش‌های همراهان را، بیشتر، دوستِ گردآورنده‌مان می پرسید. به آواز بلند. همان دوست دوربینش را به دستم داد؛ داراب این کار توست! فرتورها نگاریدم. به سخنان استاد گوش دادیم و بهره‌ها بردیم و مایه گرفتیم. آن گذشت تا این ‌که لحظاتی پیش پیامکی دریافتم؛


دیروز، 25 اردیبهشت 88 ، استاد محمد امین ریاحی خویی درگذشت.

یادش گرامی.

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 22:52 توسط داراب |